تبليغاتX
بی جهت...
23 سال بی جهت وقت دنیا را گرفتم...

دو نیمکت خالی

زیر یک درخت بلند

یکی برای تو ، یکی برای من

یک منظره پر از جای خالی من و تو در کنار هم

هر کدام روی نیمکت سرنوشت خویش

خیره تنها به روبه رو

نا گه سکوت را  شکستی و شاید من

یادم نیست ، مهم هم نیست

آقا ! خانم !

به نظر شما این جا یک نیمکت اضافه نیست ؟

پ . ن :

 1) بالاخره فصل امتحانات هم با همه ی بدی هایش تمام شد ! اتفاق زیاد خاصی هم نیفتاده است ، کماکان تخته گاز در مسیر سراشیبی هستم ! مشروطی همین نزدیکی هاست !

2) دختر خاله زهرا هم فارغ شد . اسم منو براش انتخاب کردند . شکر خدا هم سالمه هم پسره

3) این روزها بعد از اتمام جام ملتهای اروپا ، داغ ترین اخبار مربوط به بازار نقل و انتقالات فوتبال است . که مثل همیشه حاجی فتح ا.. از استقلال ایران پیشتاز این جریان است ! "روبن آبراموویچ " از چلسی و "خوان لاپورتا " از رئال در رده های بعدی قرار دارند! حاجی تقریبا به تمام بازیکن های متوسط ِ رو به بالای لیگ برتر پیشنهاد داده! جدیدا هم به مشتریان "داوید ویا" مهاجم تیم ملی اسپانیا اضافه شده است ! کانون استعداد یابی باشگاه (بخوانید کانون بُرزن ها و راپورتچی ها !) هم همچون سنوات قبل پرکار بوده و هر بازیکنی را که پرسپولیس مشغول مذاکره هست را بدون مذاکره و با ریزش پول چند برابر! مجذوب این باشگاه محبوب می کنند! از صمیم قلب آرزو می کنم که همه مثل ارش برهانی بشوند !

4) یکی دو هفته ای هست که باز تب گوگوش گرفتم و شبانه روز فقط گوگوش می گوشم . شما چطور ؟ متاسفانه گوگوش هم مثل شادمهر ، ورژن داخلیش قابل مقایسه با کارای جدیدش نیست .

5) دیشب در 100 متری خونه ما دو جوان با یکدیگر گلاویز شدند که یکی با چاقو شاهرگ گردن دیگری را زد و متواری شد! زبون بسته تا رسیدن آمبولانس در حال جون دادن بود . خدا رحمتش کنه ... ( مقتول و قاتل از اتباع افغانی بودند!)

6) شعر زیبایی که خوندید بخشی از کتاب " شب های تب آلود " سید مسعود مسعودیان بود .

7) تا یادم نرفته بگم که تازگیا با کامنت ها حال نمی کنم ! بعضیها که دیر به دیر میان ، بعضی دیگه هم که کامنتای گل و سنبل می فرستند ! بارها گفتم که به این جور کامنتا آلرژی دارم! منو مجبور می کنید که مثل گذشته بگم که اصلا نمی خوام کامنت بذارید!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/04/11ساعت 16:6  توسط همخاک | 

دیگه دوسِت ندارم 

ببخشید

. . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/05ساعت 2:36  توسط همخاک | 

1) خداوندا اگر از عرشت فرود آیی ، لباس فقر پوشی و با مردم در آویزی ،  شب و روز در پی روزی و شب درمانده و خسته ، تهیدست و زبان بسته ، زمین و آسمان را کفر می گویی ، نمی گویی؟!

 

2) پروردگارا به من آرامشی ده تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم ، دلیری ده تا تغییر دهم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم ، بینشی ده تا تفاوت این دو را بدانم ؛ مرا فهم ده تا متوقع نباشم دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند .

 

3) خدایا به من قدرت بده همان اندازه که دوستش دارم نیاز دوست داشتنش را در دل خاموش کنم .

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/30ساعت 1:32  توسط همخاک | 
 اگر می خواهی پرستشت کنم ، خدا باش

. . .

. . .

. . .

    و خدا مهربان است .

پ.ن :

و او آمد ، درست مانند همیشه و با چهره همیشگی . . .

با چشمانی تیره و عجیب و شفاف ، پوست تکیده و موهای بلند معطر و صورت استخوانی . . .

او از غرب آمد و نوری که پشت سرش می درخشید ، همچون خورشید درخشان چهره اش را روشن می کرد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/15ساعت 18:50  توسط همخاک | 

نمی دانم . . .

نمی دانم چرا و چقدر ، اما دوستت دارم .

 

کاش . . .

ای کاش بعضی چیزها دست خود آدم بود ، مثل دوست داشتن یا دوست نداشتن .

 

اما . . .

با آنکه زیر دیوار غرورت له شدم ، اما باز هم عاشقانه دوستت دارم .

 

بالاخره . . .

شک نکن . ما به هم می رسیم . شاید اینجا نه . . .

ولی . . . شاید . . . اما . . . اگر . . . حتی . . . حتما . . . بالاخره . . . به هم می رسیم .
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/07ساعت 20:23  توسط همخاک | 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/02ساعت 15:45  توسط همخاک | 

نوزاد که بودم ، خواب معشوقم را می دیدم .

 عصاره ی ماه را گرفتند ، برای من معشوقم را ساختند .

  عاشق تر از آنم که معشوقم را به عشق هوس ، دوست داشته باشم.

   همه آرزو دارند کره ی ماه را ببینند ولی مرا دیدن روی ِ ماهت کفایت می کند .

    زنبوری که روی غنچه ی لب معشوقم بنشیند، دست خالی به کندو بر نمی گردد.

     وقار و سنگینی اش به حدی بود که وقتی در قلبم جا گرفت ، من هم سنگین شدم .

      به تعداد ضربان قلبم از بدو تولد تا واپسین دم حیات دوستت دارم .

       به تعداد وعده های مسئولین به مردم ، دوستت دارم .

        به اندازه ی صبر خداوند دوستت دارم .

         حتی در خواب غفلت هم خواب معشوقم را می بینم .

          ورودی قلبم را آیفون تصویری گذاشتم که جز برای معشوقم در را نگشایم.

وقتی معشوقم می گرید ، دوست دارم خنده باشم تا روی لبانش بنشینم یعنی با یک تیر دو نشان بزنم .

         وقتی معشوقم را می بینم ، چاه زنخدانم پر از اشک می شود.

        قطره ی اشکم قسمم داد که جسدش را روی گونه ی معشوقم به خاک بسپارم .

       تا صدای پای غم می آید ، قلبم دریچه هایش را می بندد تا خدای نکرده معشوقم آسیبی نبیند .

      تنها چیزی که تمامی ندارد محبت است ، ای کاش معشوقم این را می دانست.

     وقتی عشقی در میان دوستی مان نیست ، دوست داشتنت نمی تواند مشکلم را حل کند

    قلبم شکست ، عشقم سزارین شد .

   درد عشق ، کمتر از درد زایمان نیست .

  وقتی از معشوقم جدا شدم ، قلبم تا مدتی تحویلم نمی گرفت .

 وقتی معشوقم را در قلبم دفن کردم ، برای سنگ یادبودش از سنگ کلیه ام کمک گرفتم.

معشوقم که رفت ، قلبم دیگر حوصله نکرد عاشق شود .

عشق ، تفرجگاه جاده ی زندگی ست .

اگر در امتحان عشق ، عقل را مراقب بدانیم ، درصد قبولی به مراتب بیشتر می شود.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/02/26ساعت 23:4  توسط همخاک | 

یک قطعه زمین

یک قطعه فرش

یک قطعه عکس

یک قطعه شعر

 

یک قطعه زمین برای مردن

یک قطعه فرش برای خوابیدن

یک قطعه عکس برای سکوت کردن

یک قطعه شعر برای سرودن

 

و من

همینم که هستم

عکس شعری که روی فرش زمین جا مانده است

و قطعه قطعه

              تمام می شود

و قطعه قطعه

                تمام می شود

        


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/20ساعت 22:53  توسط همخاک | 

 او را به عشق ببخش ! 

 باشد که تا اردی بهشت دیگر 

 نگاه زخمی ِ تو 

 بر زخم دلش مرحمی شود 

 و لبانش 

 با سلام های تو 

 از نو شکوفه دهد . . .

 

پ.ن :

علاقه مندان به موسیقی می توانند سری سوم " محبوبیت ترسناک" رو در ادامه ی مطلب بخونند . . .
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/13ساعت 16:35  توسط همخاک | 

جمعه 6 اردیبهشت ، آخرین ساعات جشن بود . همه مهمونها رفته بودند. تنها شدم رفتم یه دوری توی اینترنت بزنم که کاملا اتفاقی و بی جهت با ترانه ای برخورد کردم که اشکمو در آورد . یک شاهکار ، یک ترنه ی استثنایی و کم نظیر که تمام حس من توش بود . جالبه با اینکه از مدتها قبل خودمو برای جشن آماده کرده بودم و 2 ترانه ی "وقتشه . . . " و " خیلی سنگی . . ." رو برای مراسم انتخاب کرده بودم . چون بهتر از اینا رو پیدا نکردم تا اینکه کاملا اتفاقی با این ترانه روبرو شدم . در همون لحظه اینقدر خوندمش که حفظ شدم . واقعا زیباست . این بهترین هدیه جشنم بود . ممنونم استاد / آیا مگه شما هم چرا یعنی همچین حسی رو کی داشتین !؟ / این یک شاهکاره ، یک ترانه ی کم نظیر که توسط استاد عبد الجبار کاکایی خلق شده است / محشره . . .

حالا جالب تر اینکه این ترانه هم اکنون در اختیار یک ترانه شناس باهوش ، یک آهنگساز با احساس و یک تنظیم کننده ی نابغه قرار دارد تا اونو بسازه و بخونه . . . آره خودشه  بهروز صفاریان . . . .

بهروز نمی خونه ولی اگرم بخونه یه چیزی مثل " به من چیزی بگو شاید . . ." می خونه یا کاری مثل اینو ( اینه) !

جشن خوبی بود ولی آخرش عالی بود و برای همیشه توی خاطرم می مونه . از همه ی دوستانی که تو جشن سالگردم  شرکت کردند ممنونم مخصوصا از خانووم الناز و سیاله خانووم به خاطر محبت صمیمانه شان . . .

پ.ن :  

۱) واقعا کی بهتر از بهروز ؟ اصلا نمی تونم تصور کنم که این ترانه به کس دیگری سپرده میشد . . . .

۲) به زودی این شاهکار رو با صدا و آهنگ بهروز خواهیم شنید ... و جاودانه ای دیگر در خاطره ی موسیقی کشور ثبت خواهد شد . . .

۳) دو ترانه ی جشن ( وقتشه و خیلی سنگی) از سعید شهروز بود . . . راستی آلبوم جدید سعید بنام " بی خوابی " با آهنگسازی بهروز صفاریان تو راهه . . . مطمئنم این آلبوم خیلی ها رو بی خواب خواهد کرد . . .

۴) این ترانه انگیزه ام رو برای نوشتن سری سوم محبوبیت ترسناک زیاد تر کرد . . .

۵) شاید امسال یکی از ارزوهام خیلی زود براورده بشه ، صحبت با استاد عبدالجبار کاکایی و بهروز صفاریان عزیز شروع شده و ایشالا اگه مشکلی پیش نیاد ، اوایل خرداد ماه پذیرای این دو هنرمند برجسته و محبوب کشور در دانشگاه خودمون خواهیم بود . تو رو خدا دعا کنید که بشه . . . وای اگه بشه چی میشه . . .

۶) راستی از گل ریحان هم واقعا ممنونم که این روزا منو واسه مواجهه با فولاد و بتن آماده میکنه !!!

ولی عجب نمایشگاهی بشه نمایشگاه کتاب امسال . . .

۷) داشت یادم می رفت ترانه رو براتون بذارم! از بس که گیجم / ترانه رو تو ادامه مطلب می ذارم . . . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/02/09ساعت 0:7  توسط همخاک |